![]() |
![]() |
|
| مجموعه اشعار دلشاد |
|
چندی صدفم گم شده در بحر حقایق
بازای که در هم شکند عرشه ی قایق این ورطه ی کوبنده ی دریای نگاهت لبخند نجات تو مرا عمر دقایق |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:6 توسط دلشاد |
|
|
صبح مولا ز غم بنت نبی شام سیاه
فخر عالم ز علی گشته جدا چون خور و ماه چه کسی حرمت ان گوهر یکدانه شکست؟ به خدا اه علی می کشد او را به تباه سالروز شهادت حضرت زهرا (س) بر تمامی مسلمین تسلیت باد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 18:42 توسط دلشاد |
|
|
روزی که تو را دیدم قلبم به تپش افتاد یعنی که شدم عاشق در دل همه شد فریاد
در مزرع احساسم بس تخم هوس پاشید لم یزرع قلبم را شخمی زده کرد اباد ان روز بر افکارم نقشی ز رخت افتاد در کنج دلی تنها قابی که زدم بر یاد کار شب و روزم شد بر راه نظر بستن صد دام فکندم من تو اهوی و من صیاد دل در گره زلفت بیتاب شده هر دم از وصل لب شیرین اینک شده ام فرهاد ای ماه شب تارم بر من تو بتاب امشب تا شب زده ای تنها از بند کنی ازاد این مرغ که از شاخه پر زد سر ان شاخه در تاب و تبت ای گل بیچاره منم دلشاد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 12:46 توسط دلشاد |
|
|
کارم ز دور چرخ به سامان نمیرسد خون شد دلم ز درد و به درمان نمیرسد با خاک راه راست شدم همچو باد و باز تا آبروی میرسدم نان نمی رسد پی پاره ای نمی کنم از هیچ استخوان تا صد هزار زخم به دندان نمیرسد سیرم ز جان خود به دل راستان ولی بیچاره را چه چاره چو فرمان نمیرسد از دستبرد جور زمان اهل درد را این غصه بس که دست سوی جان نمیرسد از هشمت اهل جهل به کیوان رسیده اند جز آه اهل فضل به کیوان نمیرسد تا صد هزار خار نمی روید از زمین از گلبنی گلی به گلستان نمیرسد از آرزوست گشته گران باره غم دلم آوخ که آرزوی من آسان نمیرسد یعقوب را دو دیده ز حسرت سپید شد واوازه ای ز مصر به کنعان نمی رسد حافظ صبور باش که در راه عاشقی آن کس که جان نداد به جانان نمیرسد این شعر از حافظ بزرگ بود که من در دیوان ایشون ندیده بودم. امید وارم که خوشتون اومده باشه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 11:48 توسط دلشاد |
|
|
نو بهار آمد تو گویی که دلم صد غنچه وا شد
عطر یار آمد سرم سر مست و خرم با صفا شد بر مشامم می رسد بوی محبت از دیارش ای که دریای محبت پیش چشمت بی ریا شد امیدوارم که سالی خوب داشته باشید. هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:0 توسط دلشاد |
|
|
اینک تو بخواهی که کسی یار تو باشد
در لحظه ی سختی همه در کار تو باشد ان کس که بود دشمن دشمن تو در جنگ یا دوست دوست تو که دوستدار تو باشد غربت نکنی جز که دل از دوست بریدی ان دوست که همه یار و وفادار تو باشد یاری که ز او سخت به رنجی تو درافتی جز غم نبود جمله گرفتار تو باشد ان کس عملی زشت کند در نظرت خوب جز الفت احمق که به پا خار تو باشد تاجی که گذاری به سر این یار نگین است یاری که همه محرم اسرار تو باشد یا رب نبود غیر تو یاری به دو عالم دلشاد که عاشق پی دیدار تو باشد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 9:35 توسط دلشاد |
|
|
اه افسوس که من در گذر باد خزان
شده ام این همه در بند و به زندان زمان به ضمیرم بنگر نقطه ی کوری است که در به بیابان غمم تخم دلم گشته نهان دلم از تیر گناهی شده صد چاک و به خون همه نالان دو عالم همه رسوای جهان گل عشقم ز کفم رفت و خدایا چه کنم به گمانم که ثنایش نکنم جز به زبان زخم شمشیر به قلبم سپر عشق فتاد من دیوانه اسیر هوس و دین به گمان شب سردی که گرفته است مرا در بر خویش به امیدی که بر آید شفقی از دل و جان چو نظر از کرمش بر من مسکین گذرد من دلشاد کنم به عالمی مشک فشان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 9:32 توسط دلشاد |
|
|
اين زمان هيچ عاشقي را يار نيست چون که هيچ ياري گلي بيخار نيست
کار ياران شد همه تيغ جفا هم چو مجنون عاشقي در کار نيست برگ عمرم در خزاني زرد شد صدچو افسوس کين جوان هوشيار نيست روزگاري است خوار گشته معرفت حرف خوبان نقش بر ديوار نيست مردمان در حرص مال بي وفا ديگران را چه؟ کسي غمخوار نيست عده اي گرد امير کاخ ها کس به فکر بي کس بيمار نيست عده اي فربه شدن از مال حرام خوردن مال يتيم دشوار نيست دزدي ناحق خوري در اين زمان غير شهرباني و فرماندار نيست بسته شد صف از جماعت با ريا مومني چون جعفر طيار نيست در جماعت پرده ي عفت گسست اي خدا هيچ حايلي در کار نيست شد دريده از حيا تير نگاه بي حجابي پيش کس که عار نيست مطربي گشته عيان در گوش ها التي جز ارگ و سنتور و تار نيست من دلشاد چه گويم اين زمان چون دگر ما را سر گفتار نيست اي خدا بر گو بيايد حجتت چون همه در خواب و کس بيدار نيست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:47 توسط دلشاد |
|
|
غمي امد بهارم را خزان کرد وجودم را سراسر در فغان کرد
ز هجرش ديده ام گريان و پر غم چطور شد کان بتم با من چنان کرد من از رخساره اش ديوانه گشتم عجب عشقش مرا بي اشيان کرد چو بودم اختري پر نور در شب شدم در زلف او روزم شبان کرد فزوني شدم از اکسير عشقش چو ده سالي مرا از دم جوان کرد به دنبالش به هر سويي دويدم نشد از او اثر ما را هوان کرد چو کرد عاشق کشي تير نگاهش جدايي زه کشيد و در کمان کرد من از روز ازل دلشاد بودم نبوده کس که دل شادم توان کرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:44 توسط دلشاد |
|
|
عاقبت عشقش مرا رسواي عالم کرد و رفت
با قد همچون الف مانند دالم کرد و رفت سالها مست خرامان بودم و بي حزن و غم در ره عشقش کشيدم قامتي چون قد سرو عاقبت تند باد عشقش قامتم خم کرد و رفت چشم هايم انتظارش مي کشيدند روز و شب عاقبت چشم مرا گريان پر غم کرد و رفت من که بي حزن و خيال شهرتم دلشاد بود اين دل شاد مرا پر غصه و غم کرد و رفت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:12 توسط دلشاد |
|
|
بيا اي راحت جانم که بنويسم براي تو
نويسم شرح ان روزي که گشتم اشناي تو شروع کردي محبت گر بود يادت در انجايي که لبخندي زدي بر من که اي جانم فداي تو تو غافل بودي کز چهره ي ماه ضميرت را به هر جا که روي چشمم بيايد در قفاي تو محبت را از اين چشم عسل رنگت چنين ديدم محبت را نديدم من به جز طرز نگاي تو تو را از جان و دل مي پرستم اي يار دلجويم علاوه بر پرستش هم بگويم من ثناي تو دلم غير تو کس در خود ندارد جز نفس تنها بجان تو که جان من ندارد کس بجاي تو تو را دعوت نمودم تابيايي خود به پيش من که از نزديک بينم من جمال باصفاي تو ز عشقت مبتلا گشتم نداشتم چاره ي ديگر خريدار موتور گشتم که تا بينم لقاي تو ز دستت شربتي خوردم که ان شربت مرا دائم شدم مديون ان لطف و ان مهر وفاي تو به درياي محبت پا نهادم بر سر هستي تو صاحب کشتي و دلشاد باشد ناخداي تو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:10 توسط دلشاد |
|
|
ماه اذر ماه غم بوده است و بس کس نبوده بر دلم فرياد رس دست سرما مي کشد بر پيکرم اه اندوهي نشسته بر سرم هر سخن نام تو ارم بر زبان جز خدا ياري نبوده اين زمان کار من در هر سحرگاه ذکر تو روز و شب پرشد درونم فکر تو دست خود بردم به بالا بر دعا تا گناهانم ببخشد اي خدا خواستم ياري بجويم از کسي تا بگويم شرح درد خود بسي اي خدا کردي کسي در کار من يک رفيقي بختياري يار من ديگري از خفر جهرم امده با دلي تنها ز بهرم امده نام او حاجي رحيم کشتکار کس نديده زين چو ماهي روزگار در دلم دلشاد بودم تا سحر مي زند اتش به افاقم شرر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:4 توسط دلشاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
مجموعه شعر های من که در دوران خدمت سربازی و اکنون سروده ام
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
| پیوندها |
|
وبلاگ بهترین آف های دنیا عاشقانه |
|
RSS
|